به گزارش خبرنگار بینالملل ایبنا، آمارها نشان میدهد که اقتصاد ایالات متحده ظاهرا در مسیر رشد پایداری قرار دارد و شاخصهای کلان نظیر تولید ناخالص داخلی و نرخ اشتغال وضعیت مطلوبی را به نمایش میگذارند. سیاستگذاران اقتصادی با استناد به این آمارها به تداوم این روند مثبت اشاره کردهاند؛ با این حال، ارزیابیهای میدانی از واقعیتهای زندگی روزمره مردم حکایت دیگری دارد. بلومبرگ در گزارشی به واکاوی دلایل این پدیده پرداخته و توضیح داده است که چرا با وجود آمارهای قوی، حال عمومی اقتصاد از نگاه مردم خوب نیست.
این تناقض آشکار میان آمارهای درخشان و برداشت عمومی جامعه، به یکی از مهمترین چالشهای اقتصادی و اجتماعی معاصر تبدیل شده است. از یک سو نمودارهای رسمی از رونق بیسابقه و مصرف پایدار حکایت دارند و از سوی دیگر، بخش عمدهای از خانوادهها احساس فرسودگی مالی میکنند. بنابراین واکاوی ریشههای ساختاری این شکاف و بررسی عوامل پنهان آن برای درک واقعیت اقتصادی آمریکا ضروری است.
نمای درخشان بازار کار و تداوم مصرف خانوارها
بر اساس تازهترین ارزیابیهای رسمی، نرخ بیکاری و حجم تعدیل نیرو در سطوح تاریخی بسیار پایینی تثبیت شده است و فرصتهای شغلی همچنان در دسترس متقاضیان قرار دارد. علاوه بر این، آمارهای ارائهشده از هزینهکرد مصرفکنندگان نشان میدهد که شهروندان در بخشهایی چون خدمات، سفرهای تفریحی و غذاخوریها مبالغ قابل توجهی را خرج میکنند. این تحرک مالی سبب شده است تا اقتصاد آمریکا با سرعتی بالاتر از پیشبینیها به مسیر صعودی خود ادامه دهد.
در همین راستا، دادههای اداره آمار کار آمریکا حاکی از پایداری نسبی اشتغالزایی و حفظ توازن در بخش غیرکشاورزی است که مانع از بروز رکود در کوتاهمدت میشود. با وجود این ارقام امیدبخش، کارشناسان تأکید میکنند که صرف شاغل بودن نمیتواند معیاری تمامعیار برای سنجش رفاه مادی در نظر گرفته شود. در واقع بسیاری از شاغلان ناچارند برای تأمین مخارج فزاینده، به شغلهای دوم یا اضافهکاری متوالی روی آورند.
افزون بر موارد یادشده، گزارش وال استریت ژورنال نشان میدهد که بخشی از این افزایش مصرف نه از محل پساندازهای پایدار، بلکه با اتکا به استقراض و کارتهای اعتباری شکل گرفته است.
این اتکا به منابع اعتباری پرهزینه، ریسک آسیبپذیری طبقه متوسط را در برابر تکانههای ناگهانی به شدت افزایش داده است. در نتیجه رونق ظاهری در بخش تقاضا، بر پایه نوعی بدهی فزاینده استوار شده که نگرانیهای کارشناسان را به همراه داشته است.
شبح تورم انباشته و سقوط قدرت خرید
هرچند نرخ تورم سالانه نسبت به اوج دورههای پیشین کاهش یافته، اما سطح عمومی قیمتها همچنان در ارتفاع بسیار بالایی متوقف مانده است. این واقعیت عینی سبب شده است تا خانوارهای کمدرآمد و حقوقبگیران ثابت، توان خرید واقعی خود را در مقایسه با سالهای گذشته به شدت تحلیلرفته ببینند. در واقع ثبات نسبی شاخص تورم به معنای ارزان شدن کالاها نیست، بلکه تنها نشانه کاهش شتاب رشد هزینههاست.
در این پیوند، تحلیل منتشرشده از سوی رویترز بیانگر این واقعیت است که هزینههای پایه معیشتی از جمله خواربار و حاملهای انرژی بیشترین فشار را به سبد مصرفی خانوارها تحمیل کرده است.
این وضعیت روانی باعث شده است که حتی در دورههای رشد اقتصادی، مردم احساس امنیت مالی نداشته باشند و افق معیشتی خود را تیره ارزیابی کنند. بنابراین فاصله میان تورم کاهشی در نمودارها و گرانی روزمره در فروشگاهها، شکاف ادراکی عمیقی در جامعه آفریده است.
علاوه بر این، هزینههای فزاینده در بخش خدمات درمانی و دارویی نیز بار سنگین دیگری را بر دوش شهروندان قرار داده است. فایننشال تایمز با اشاره به افزایش فشارهای تورمی پایدار در بخش خدمات اساسی، آن را مانعی جدی برای بهبود محسوس استانداردهای زندگی دانسته است.
از این منظر، تا زمانی که درآمدها رشد متناسبی با این گروه از هزینههای گریزناپذیر نداشته باشند، ذهنیت عمومی جامعه نسبت به وضعیت کلان اقتصاد منفی باقی خواهد ماند.
بحران مسکن و تله نرخهای بهره بالا
یکی از اساسیترین عوامل نارضایتی عمومی، شرایط بحرانی در بازار املاک و جهش سرسامآور هزینههای اجاره و خرید سرپناه است. تصمیمات فدرال رزرو برای مهار تورم از طریق حفظ نرخهای بهره در سطوح بالا، دریافت وام مسکن را برای نسل جوان و خریداران بار اول به رؤیایی دور از دسترس بدل کرده است. این امر نه تنها رکود معاملاتی ایجاد کرده، بلکه بازار اجارهبها را نیز به شکلی بیسابقه ملتهب ساخته است.
سیانبیسی در بررسی های خود تأکید میکند که نرخ بالای وامهای رهنی موجب قفل شدن بازار مسکن و ناتوانی میلیونها خانوار در تملک خانه شده است. این انجماد مالی سبب شده است که بخش عمدهای از درآمد ماهانه شهروندان مستقیماً صرف تأمین اجاره شود و پساندازهای درازمدت تحلیل رود. در نتیجه فقدان مسکن مقرونبهصرفه، مهمترین پایه امنیت روانی و مالی را متزلزل کرده است.
همزمان با این تحولات، محدودیت در دسترسی به اعتبارات بانکی برای بنگاههای کوچک و متوسط نیز چالشهای تازهای ایجاد کرده است. هنگامی که بخش عمده منابع جامعه صرف پرداخت بهرههای سنگین بانکی و اجارهبها میشود، گردش نقدینگی در سایر بخشهای مولد کند خواهد شد. بدین ترتیب اثرات انقباض پولی، فشار مضاعفی بر دهکهای پایین تحمیل کرده و حس سرخوردگی طبقاتی را تقویت میکند.
شکاف نابرابری و بازتاب سیاسی نارضایتیها
ریشه اصلی این واگرایی را باید در توزیع نابرابر عواید حاصل از رشد اقتصادی میان طبقات مرفه و قشر مزدبگیر جستجو کرد. در حالی که مالکان داراییهای مالی، سهامداران و صاحبان املاک از صعود بازارهای سرمایه منتفع شدهاند، کارگران تنها با دستمزدهای ثابت در برابر امواج هزینهها ایستادهاند. این عدم توازن عمیق ساختاری سبب شده است که ثمره هفت سال انبساط اقتصادی، به طور عادلانه در سراسر جامعه سرریز نشود.
در همین راستا، نشریه نیویورک تایمز در تحلیلهای اجتماعی خود یادآور میشود که این احساس بیعدالتی اقتصادی، پایههای اعتماد عمومی به نهادهای حاکمیتی را به شدت فرسوده کرده است. این خشم فروخورده معیشتی زمینه را برای دوقطبیسازی بیشتر فضای سیاسی و دگرگونی در رفتارهای انتخاباتی شهروندان مهیا میسازد. از این رو نارضایتی اقتصادی به سرعت به یک نیروی پیشبرنده در تحولات کلان حاکمیتی تبدیل میشود.
در ادامه این روند، بیاعتنایی آمارهای رسمی به شاخصهای کیفی زیست، بر عمق سوءظن جامعه افزوده است. وقتی شهروندان میشنوند که اقتصاد با بالاترین سرعت در حال پیشرفت است اما همزمان توان پر کردن سبد خرید خود را ندارند، نوعی بیگانگی با واقعیتهای اعلامی شکل میگیرد. در نتیجه شکاف عینی میان ارقام دولتی و معیشت عینی، مشروعیت سیاستگذاریهای اقتصادی را با تردید جدی روبرو ساخته است.
شکاف عمیق میان دادههای درخشان آماری و احساس نارضایتی گسترده در اقتصاد ایالات متحده گویای آن است که رشد اقتصادی بدون مهار ریشهای هزینههای پایه و تقویت قدرت خرید واقعی، دستاورد پایداری به همراه نخواهد داشت. تا هنگامی که سیاستهای ساختاری نتوانند هزینههای سرپناه، بهداشت و خواربار را متناسب با سطح درآمد عمومی سامان دهند، تقابل میان ارقام روی کاغذ و سفره مردم پابرجا خواهد ماند.
نظر شما